ببین ذوب شدن منو وقتی تو رفتی

سلام به همگی .......... دوستان توجه داشته باشین که من متن هام همه از خودم هست و از جایی کپی نکردم حالا اگر از نظر دستوری مشکلی میبینید به بزرگی خودتون ببخشید دلنوشتهای من همه به صورت لحظه ای نوشته میشه باز هم از اینکه وقت میزارین و میخونین واقعا کمال تشکر رو دارم

سلام بر دوستانم قلب

کجایید دوستان دلم برای تمامتان تنگ شدهناراحت

دوستان عزیزم  اگر این پست من رو دیدید لطفا به من پیام بدید و

اگر تغییر آدرس دادید به من آدرس رو بفرستید ناراحت

خدایی بگم حسی که توی وبلاگ داشتیم خیلی شیرین تر و با

وقار تر از مجازی های دیگه بود الان با اومدن نرم افزار های

کاربردی و اپلیکیشن ها ما داریم وبلاگ ها رو فراموش میکنیم

ولی واقعا برای من اینجا مقدس بود و هست اونقدر برای همه

ارتباط مجازی راحت شده در این نرم افزار ها که اون قداست اون

مهم بودن اون حسی که در وبلاگ ها و پست ها داشتیم داره از

بین میره چقدر برای تک تک پست هامون ارزش قائل بودیم چقدر

احترام ...نمیدونم چه جوری بیان کنم اما واقعا دلم برای گذشته

تنگ شده انگار هرچه دردسترس تر باشی تنها تر میشی لااقل

اینجا هفته ای یک بار هم شده بود احوالی از هم میگرفتیم و این

احوال چه قدر با احساس و واقعه ای بود اما الان راحت در پی

وی ها میان و سلام و احوال پرسی میکنن اما اون احساس اون

اشتیاق اون قداست مجازی دیگه وجود نداره ... دلم برای همتون

تنگ شده اگر هستید خبرم کنید مرسی ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

میترسم از باز کردن دریچه ی احساسم 

حتی اگر برای رسیدن به دستانت یه نفس باقی باشد

گذشته هنوز دلم را میسوزاند

((سایه))


نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

هوایت که به سرم میزند

تنم سرد و قلبم می ایستد

ترسی تمام وجودم را میگیرد 

ترس ازدست دادن

ترس متهم شدن به جرم نکرده

ترس از نگاه سرد 

ترس از بی تفاوتی

ترس از سرنوشتی که بی اختیاربرایم رقم خورده

واین بین تو مرا مقصر بدانی

من

از سکوتت میترسم 

((سایه))

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

درود  برهمگی 

 

اول از هرچیز از تمام دوستان عزیزم عذرخواهی میکنم بابت سرنزدنم و نیومدنم امید وارم بنده رو عفو کنند...ناراحت

 میدونم خیلی دیر شده اومدنم شاید دیگه دوستان قدیمی من نباشن یا

حتی فراموشم کرده باشن ... ولی دلم خیلی گرفته بود اومد یه گپی

بزنم و برم ...

میدونین روز اولی که این وبلاگ رو زدم بخاطر پدرم بود ... غم از دست

رفتنش برام خیلی سنگین بود ... اینجا میتونستم دلنوشته بذارم و

خودمو خالی کنم ... البته قبلش یکی از دوستان وبلاگی که وبلاگ

خودش رو به من معرفی کرد من هم آشنا شدم ... وقتی دیدم

پنل مدیریتی داره که خودم بتونم کنترلش کنم برام جذاب شد ... خلاصه

شروع کردم به تایپ دلنوشته های خودم البته انگشت شماری هم از

خودم نیست که در پرانتز ذکرکردم ...

عاشق تاریکی تنهایی اتاقم ... اینکه مدتی نبودم چون احساس میکردم

شاید بشه از این حال و روحیه بیام بیرون ولی نشد واقعا نشد ...

دوستان زیادی دیدم اما همه ی اون ها به وقتش خسته شدندو رفتند ...

خیلی زیاد سعی کردم با انرژی باشم ولی نشد واقعا نشد ...هرچی

بیشتر انرژی میذارم بیشتر صدمه میبینم ... یه حقیقت تلخ جامعه ی من

اینه که تا با دوستان واقعه ای هستی و باهم خوشحال هستید همه

چی خوبه اما اگر کوچکتری اشتبا ه یا مخالف میلشون عمل بشه دیگه

دوست نیستند در کمترین برخورد و در عین صلح اینه که دیگه میشی یه

فرد عادی و یا یک غریبه ...این چیزایی که دارم میگم چند سال امتحان

کردم ... نمیدونم شاید من تفکراتم با همه فرق داره شاید من تمام

برخوردهام اشتباه باشه ولی یه چیز کاملا برام روشنه که گاهی تنها

بودن صد بار بیشتر ارزش داره تا اینکه بخوایم برای اینکه تنها نباشیم

سعی کنیم آدم ها رو قانع کنیم که باشند درکمون کنند کمی گذشت

داشته باشند ... نمیدونم شاید من بیش از حد میبخشم که نامهربانی

آدم ها رو سنگین میبینم ... شاید هم من در حاله ای از اشتباهاتم غرق

شدم ... نمیدونم ولی میدونم خسته شدم خسته از اینکه برای دیگران

توضیح بدم دوست داشتن مهربان بودن باهم بودن همیشه نیازی به

دلیل نداره همیشه نباید فردی رو که خاص تصور میکنی همیشه برخورد

خاص داشته باشه نمیشه از یک انسان توقع داشت اگر یک اخلاقیات

خاص داره حتما در تمام اپسیلون ثانیه های  زندگیش بدون مکث همین

اخلاق داره اجرا میشه ... نه...

میشه آدم ها رو بدون خاص بودن هم دید قبول کرد دوست داشت

بهشون محبت کرد...به دنبال دلیل میگردیم در صورتی که نمیدونیم

همین به دنبال دلیل گشتن  خودش باعث میشه دیگران رو دور کنیم

فاصله میوفته ... احساس کمرنگ میشه ...چرا نمیشه بدون دلیل فقط

بخاطر انسان بودن به دیگران نگاه کنیم؟چرا؟

... دل پری دارم ولی به قول معروف چی بگم که نگفتنش بهتره ...

نوشته شده در شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

قبل از هرچیز سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستان عزیزم که تو این مدتی که نبودم با پیام هاشون منو ساپورت کردن که دوباره برگردم به وبلاگم ...دست همتون درد نکنه خیلی محبت داشتین ... نمیتونم توضیح زیادی درمورد نیامدنم به وبلاگ بگم  اما گاهی حد و مرز انسان به جایی میکشه که دیگه حتی نفس کشیدن هم براش سخت میشه.

امروز صبح با شنیدن فوت مرتضی عزیز خواننده ی محبوب قلب های همه ی ما که با آهنگاش خاطره هایی داریم و هر گوشه ای از قلب ما جای گرفته ، رو شنیدم قلبم به درد اومد با اینکه وبلاگ نبودم اما هر روز از احوالات این عزیز خبرمیگرفتم تا اینکه امروز صبح به ملکوت اعلا پر کشید 

چیزی برای وصف این رویداد غم انگیز نمیتونم بنویسم فقط دعا میکنم روحش در آرامش باشه و خداوند به مادر بزرگوارشون صبر عطا کنه گذشته از اینکه مرتضی عزیز دل همه ی مردم بود اون یک جوان بود که حال خوانواده اش به نام گل پرپر شده از اون یاد میکنن داغ بسیار سنگینی بر دل خانواده اش نشست خداوند انشاالله به همه ی این عزیزان صبر عطا کنه.

آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین .

مراسم تشیع پیکر آن عزیز ساعت 9 یکشنبه 25 ابان 93 از مقابل تالار وحدت انجام میگردد . روحش شاد یادش گرامی افسوس 

نوشته شده در شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

نگاهش کردم

به دنبال دلیلی که چرا تنهایند ،

آن نگاهی که پر از احساس است

بیشتر خیره شدم ،

در عمق نگاهش دیدم،چشم سرخو مژه ی نم دارش

خوااستم پاک کنم اشکش را

خواستم لمس کنم قلبش را

خواستم حس کند تنها نیست

خواستم ناز کنم مویش را

اما به صورتش دست زدم،

آینه افتادو دلش صدتا شد

بر سر آینه رفتم دیدم

چشمش به صد تکه و اشکش همه اش باران شد

نشستم بر سرش آینه را جمع کنم

تکه ی آخر آن هم گم شد

تکه ها را که به هم چسباندم

چهره اش در هم و زخمی و پر از فریاد شد

گفت یافتی که چرا غم دارم!؟

دیدی که شکست آینه و نتوانی کنی آبادش

قلب من آینه ای بود نکردند باور

احساس و حیا داشت نداشتند طاقت ،آن کسانی

که مرا ساده و بی قل و قَشی میخوانند

سرنوشت منو تو تنهایی است

قفل کن باز نکن چشم در احساست


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

نه دلی برای خوش کردن دارم

نه نایی برای نالیدن

امید هایم یکی پس از دیگری میروند

دستم را که با ذوق به سمتشان دراز میکنم

چه بیتفاوت پس میزنند

دلم که پر از تنگیست

گلویم که پر از بغض است

چشمانم هم که جوی اشکش خوشک است

به التماس آینه یک قطره از آن میچکد

بخدا حال مرا هیچ کس نمیداند

شما می دانید

در بغض چهچه شادی خواندن یعنی چه!

شما میدانید

ساده رفتن و پس خوردن یعنی چه!

حال من هر روز بارانیست

تنها باران که می آید کمی آرامم

وگرنه چهره ام پراز غوغای اندوه است

همه میبینند که مدام میخندم

صبرم که سر آید به خدا میمیرم

.

.

.

(از بابت تاخیرم از همه معضرت میخوام

به خدا حال روحی خیلی خرابی دارم به حدی که دستم به تایپ کیبرد نمیره)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

ساعات شلوغی
 هویاهوی خیابان
شب بود
هرکس به کاری گرفتار

شُرشُر باران 
کم ، زیاد فرقی نداشت 
جاری میشد بازهم جویبار

و خیره مانده نگاه من
به آن کودک
با کفشهای خیس آب!

نه درکی نه سوالی
نه احساسی نه حالی
 وای از این عابران!

سر به زیر و مات
ساکت و آرام 
دستانش سرخ
و گونه اش کبود
خیره مانده بود
به آن گربه ی بی جان!

بین منو او
چه احساس عمیقی بود 
یک لحظه در نگاهی گذرا ...
 
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چه بخواهیم چه نخواهیم
 
رفتار و عکسالعمل های ما
 
احساس درونیمان را هویدا میکند
 
پس قبل از برملا شدن نیتمان
 
خودمان را ثابت کنیم
  
 تا دیگران در خفا به دو رنگ بودمان
 
لعنت نفرستند
...
 
 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چه ساده دلخوشو خوشحال و خوش رو میشویم

با همه هم صحبت و هم قول و پیمان میشویم

آنچنان در چشم هم کیشانمان حور میشویم

گر بدزدیم جان او را با ترس سوگند میخوریم

...

هرچه گوییم فلانی را چنین ست و چنان

وقت تنهایی و دردش ماکجاییم!

خنجریم یا مرهمیم؟!

یا که در حد یه حرفست

و عمل هیچست و پوچ؟!

پس چرا چشم همه ساده دلان

اشک ست و خون؟!

از قدیمان گفته اند:ماه پشت ابر روزی میاید پدید

گر دل شیدا نداری

بیخودی دلکش نشو خونی نریز

در زمان ما همه دورو دورنگ و حرفه ای

قافل از اینکه خدایی هست مالک کل زمین

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

 

دلم برای رویای کودکی ام تنگ شده

آنقدر رویایی که

برای گل های خانه سایبان میساختم

که مبادا نور گلبرگهایش را بسوزاند

حالا

هر کسی از راه میرسد

چنان دلم را میسوزاند

که به انسان بودن خودم شک دارم

 

آپ وبلاگ دیگم

حالا باش.......

http://sayehm2.persianblog.ir/

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سلام این آپ با پستای دیگم فرق داره

امروز داشتم در مورد مرحوم احمد شاملو یه مستند خیلی کوتاه میدیدم

که یک جمله رو شنیدم از ایشون نقل شده بود

برام خیلی جالب بود

مخصوصا برای منی که نه شاعرم نه نویسنده و ادیب شناسم

فکر نمیکنم نیازی به توضیحش باشه

گفت :

بعضی وقتها ردیف ها و قافیه ها باعث میشن

 

نتونی اون چیزی که توی ذهن داری رو بنویسی

 


نوشته شده در شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چاه چشمم پر آب

جوی قهرم ،بیتاب

از من خسته مپرس

بی زبانم بی خواب...

من ز هر کوچه روَم بن بست است

در هر خانه زنم بی جواب و بسته است

از من خسته گریزان باشید

بیقرار و بی حواس و بیمار...

آن خدایی که درآن بالاهاست

شاهد است میبیند

ناامیدی و یاس 

از درونم میزند هی فریاد

.

.

.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

یک دل به آینه شدم و

یک چشم به لبخند

شکستند دل و گریاندند

مرا با سخاوت

چنان دلگیرم از دنیا

چنان بیزارم از فردا

تنم سردو دلم تنها

.

.

آآآآآآآآآآآآه

بیا ای مرغ خوش خوان

بخوان دشتی

تا ببارد اشکم اینبار

بگو :

این دل چه شد ای داد بی داد

.

.

.

اگر دیر میام شرمنده همه عزیزان انشاالله بتونم جبران کنم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 

هر نت ملودی زندگی ام


از اعماق قلبم در دلم نقش بست


چه عاشقانه مینواختم

اما

شکستند سازم را

 

حالا من دیگر

 

میخوانم ترانه ام را با انتقام

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

سبزی روح زمین

چشمک نور از میان برگ ها

نرمی گرمای بهار

صدای عشق بازی طبیعت

اما چه گریان است کوه از جدایی یار

آن درخت میخندد اما

در میان زمین

دستی به التماس

ای آب کمی هم مرا دریاب

شکستگی کمر

خم دستان

چه راهی ست طولانی

برای رسیدن به آب

چه بگوییم از وصف این طبیعت

یکی به لذت خندان

یکی هم به التماس گریان

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

گاه گاهی که دلم میگیرد

قلمی بر دل کاغذ میزنم

کلماتی که به ذهنم میرسد

روی کاغذ ناله تنهایی و غم میزند

در مقابل همه دارند یک سؤال

میگذارم نقل قول با یک جواب

: آه

 

 از دست منو ،دست تو و ، این روزگار

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

دانه های اشک بر روی طاق یشم چشمانش

چو یاقوتی در دل کوه برزمین میریزد

دل کودکانه ام بهانه ی آغوشش را میگیرد

شاید به آرامی تپش قلبم

به سادگی یک نسیم کوتاه

بر دلش مرحم شوم

تا نیفتد بر دلش ابر سیاه بی کسی

.

.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

همه گویند مرا عاشق و دلباخته ام

آری،

اما نه به آن شکل که در ذهن شما افتاد است

من دختری ام که در سوگ پدر میگریم

رفته است پدرم از پیشم

تا ابد داغ دل من تازه است

سومین سال پدرم در راه است

دل من در تب و پر داغ و پر از احساس است

سعی در صبر و شکیبایی خود دارم باز

چه کنم

 خاطرش در چشمو ذهنم میکند هی پرواز

ای خدا تو که میدانی رفتنش سنگین است

پس بردار این سنگ مصیبت از دوشم

تا نیفتم از پــــــــــا ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

با چرخش ایام به دور دل من خار کشیدند

من مست شدم در دل خود زجر کشیدم

به زندان غم انداختندو آزادی ندیدم

با اشک به دیوار دلم ماه و یک چشم کشیدم

شب بود همه روزم و اشکم نورم

و تو میدانی

چشمم به امید بخششت بیمارست

که تویی عشقم و نورم

ای ماه وجودم

پروردگارم

.یـــــــــــــــــــــــــــا رّب

.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چرا وقتی کسی به شما گوش نمیدهد میگویید:

" دارم با دیوار حرف میزنم "

به خدا قسم که دیوار برای تکیه کردن با ارزش تراست

هر چند اگر فرو بریزد....به مــــــــــــرام خاک شدن است...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چندیس که من روح و روانم قفل است

در ته دل در جست و جوی علت

هست چیزی دلیلش قصه است

رفتنش دردی به روی دلم من چاپ نمود

که تا حالا جوهرش خیس و هنوز هم تازه است

...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سلام دوستان درمورد ولنتاین و سپندارمذگان یه مطلب گذاشتم توی

وبلاگ دیگم اگه سر بزنین خوشحال میشم

http://sayehm2.persianblog.ir

اسم وبلاگم : حالا باش..................

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

اینو فقط واسه روزگار نوشتم

سلام روزگار میخواهی باهم قهوه بخوریم و حرف بزنیم ؟

ولی این دفعه من برای تو قهوه درست میکنم.

یادت هست دفعه پیش مرا کشان کشان برای صرف قهوه بردی؟

ولی من یادم هست ! چه قهوه ی تلخی بود!!!

یادت هست دستم را گرفتی و من دستم را کشیدم؟

ولی من یادم هست! دستت خیلی سرد بود تمام تنم یخ بست...

یادت هست گفتی باید آن لباس تیره رابپوشم؟

ولی من یادم هست !خیلی ناراحت شدم چون خیلی تیره بود بد جوری دلم گرفت.

آن کفش را یادت هست گفتم نمیتوانم با آن را ه بروم؟

ولی تو بر پایم کردی و راه بردی و زمین خوردم و پایم زخم شد!

ولی تو دستم را نگرفتی از زمین بلند شم!!!

راستی یادت هست باهم دعوا کردیم تو بر صورتم سیلی زدی؟

ولی من یادم هست صورتم سرخ شد!!!

بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــذریم

بیبن این قهوه چه طوریه؟خودم درست کردم،خیلی تلخ تراز قهوه تو شده!

راستی لباسم رو میپسندی سیاه و تیره تراز اون لباسه!

پاهام رو ببین اصلا کفش نپوشیدم!پابرهنه اومدم

شاید زخمی بشه ولی دیگه زمین نمیخورم.

ببینم نمیخوای دستم رو بگیری؟دستام از تو سرد تره

حالا دیگه سردی دستای تو برام گرمه

راستی بعد از اون سیلی که بهم زدی همه میگفتن خشگل شدم

چون رنگ زردم رو هیچ کس ندید بعداز اون سیلی بود فهمیدم

دنیا دست کیه!!!!

خلاصه بدون دارم به تلخی تو،سیاهی تو،زخمی که برتنم گذاشتی

و به سردی تو ای روزگار عادت میکنم با تو همسفرم شاید

کمی در میان دلت آرامشی پنهان باشد....

میدانم شاید در همین نزدیکی باشد.................

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 

خسته راه بود ،

 کمی در کناری نشست

چشمانش را بست، دستش را بر پیشانی گذاشت

آهی از ته دل کشید ،چشمانش را باز کرد

با دستمالش عرق پیشانیش را پاک کرد

به آسمان نگاه کرد ، سری تکان داد به معنای تایید

به راه خیره شد ،

 پوز خندی زد

دستش را روی زانویش گذاشت

بلند شد وبه راهش ادامه داد...............

همیشه این گونه بود آن پیر مرد...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

خدا یا کمکم کن تحمل کنم

دارم به وقت رفتنش نزدیک میشم

نمیتونم بهش فکر نکنم

خدایا دوساله دارم سعی میکنم صبر رو یاد بگیرم

ولی حالا دارم به سومین سالش نزدیک میشم

بغزم داره سنگین تر میشه

خدایا کمکم کن

نوشته شده در شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

از این دنیا یه آه دارم که از ته دلم بیرون میاد

اونم وسط راه منو غال میزاره

میشه بغز دیگه نمیاد....


نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

میبندم چشم بر روزهایم

کوچ ذهن به دریا .............غرق شدن در خاطرات

همه در انتظار شب به قضا شدن روز..در دلم چه بی مهباست

فرو رفتن در دل خوابها.... و دیگر سکوت جزء فرداست

خیره می مانم همچنان در رویا

چه دل آشوب ست ... گذشتن این زمان

...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

توان نوشتن ندارم

قلم در دستانم سنگین است

سردی روزهایم خورشید روشنم را

به رنگ سیاه ذهنم درآورده است

نوری نیست،من به تاریکی عادت کردم

زمان برایم بی معناست

لرزش دستانم گواه پایان من است

پس کی؟.....

نمیخواهم آرام شوم

میروم در همین غوغاها...

نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

اتاقی سرد ونم ناک

خیره ماندنم به دیوار

عبور خاطرات از ذهنم..... پشت سرهم با تکرار

روح سرد وبیمـــــــــــار .... و من جا مانده ام از زمان

تنها در میان اتاق

وبه سر نوشت دیگر ندارم اعتقاد

این مــــــــــــــــــــــــــــــنم

دوست دارم درشب یلدا فقط باشم

با اتاقم تنهای تنــهـــــــــــــــــــــــــــــــــا

.

.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 شب بود ، شمع بود

  من بودم و غم

شب رفت ،‌ شمع سوخت

 من ماندم وغم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

میخوام پرواز کنم

تا اوج برم

تا اون بالا بالاها

وقتی رسیدم تا آخرش

خودم رو یهو ول کنم

میخوام ببینم وقتی دارم پرت میشم

مثل زمانی که تورو دیدم بازم دلم میلرزه

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

باز امشب غزلی کنج دلم زندانیست

آسمان شب بی حوصله ام طوفانیست

هیچ کس تلخی فریاد مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانیست

.

.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

در انتها وابتدای شب سکوتی مبهم... با ناله ی باد ...

عبور ابر سیاه از کنار ماه.... حاله ای از ابهام ...

سوسوی نور در میان درختان......عبور سایه ها...

حرکت شاخه بر سر آب ....رقص برگها...

تابش نور ماه انعکاس بروی آب....پیچک طاق ها...

خواب آرام در میان نی زار.....خستگی راه...

تاب نیلوفربر روی آب.....موج بیدار...

همه را دیدم اما در رویا ...

هیچ جا نبودی........ من کاملا تنهام

دوست میدارم تنهاییم را...... درکنار مرداب...


نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

کاش میشد لحظه ای آرام گرفت 

        کاش میشد اشک را بر دل نوشت

                کاش میشد حک کنم این سرنوشت

                                  تا بماند بر دلم این رو نوشــــــــــــــت

                                  میکشیدم خوبی بر هرچه زشــــــــت

نوشته شده در شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چرا   

ندیدم 

   نفهمیدم،

      باور نکردم 

        کرشده بودم

             این قدر ساده

                این قدر مغرور

                  این قدر خوش خیال

                       این همه اطمینان

                          این همه دلسوزی

                            این همه حماقت از من بود

                                   دیگه از این خبرا نیست

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

وقتایی که نمینویسم فقط  گریه میکنم

همینجوری خیره میمونم و اشک میریزم . توی سکوت گریه

میکنم... اینطوری خیلی آروم میشم..هیچی نمیتونه منو آروم کنه تازمانی

که خودم آرومشم.............

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سکوت میکنم تا گوشهایت را از صدای گریه هایم نگیری

سکوت میکنم تا بشنوی فریاد سکوتم رو به اعتراض نبودنم

سکوت میکنم به حرمت بغز شکسته در گلویم

سکوت میکنم تا بشنوی صدای خودت رو که فریاد میزند : سکوت کن

سکوت میکنم تا شاید بشنوی صدای بیتفاوتی هایت را

سکوت میکنم تا نشنوی آه در ته صدایم را

سکوت میکنم ولی تو آرام باش

سکوت میکنم اما صدای هق هقم میپیچد در کوچه ها

سکوت میکنم وتو فریاد میزنی نبااااااااااااااااااااااااش

سکوت میکنم وآرام در خود میشکنم انگار که نبودم ولی تو باش.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

با هر نفس کشیدن آهی سر میدم

بغضی که توی گلومه نمیزاره ......بازم به خودم بد میگم

از سردی روحم به دستامم رسیده . دارم یخ میزنم

سوزش چشممام نمیزاره دیگه چیزیو ببینم

چرا درد لعنتی ولم نمیکنه بزاره بمیرم

نمیخوام جلوی دیدم و اشکام بگیره.....

نمیخوام گریه کنم

نمی خوام ضعیف باشم تا تو بهم بخندی

نمی خوام تو زندگی به تو وابسته باشم تا تو منوببندی

چند ساله توزندگی بی تو من سر کردم

حالا هم باز میتونم به خودم برگردم.....

 

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

صدای جیرجیرک

صدای گربه

صدای آب پاشو

سطل زباله

صدای بادو

برگای توکوچه

صدای قیژ قیژ

آهن قرازه

صداو دیدن

بادو یه سایه

فرار موش

از دست یه گربه

بازم اون رهگزر

اومد دوباره

یه چیزی گفت

با خودش

انگارمیخنده

داره چپ چپ میره

هی بی اراده

توچشماش اشک بود

یه عکس تو دستش

آهان فهمیدم

اونم قلبش شکسته

نگاهم به در ودیوار خونه

منم آخر شدم

یک پا دیوونه

..................

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

صد دانه ی اشک

قطره به قطره

بازم چکیده

بروی فرشش

قلب شکسته

به زیر پاها

بازم ندیده

غم تو دل ما

این اشک هارا

باهم یکی کن

سیلی عظیمی

از دل برون کن

امواج هارا

پیچیده باهم

فریاد میزد

من با شمایم

شستند و بردند

این خاطرات را

قلبش سبک شد

آرام برخواست

در فکر پر واز

رو به زمین کرد

گفت با شهامت

من میتوانم

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

یه من نگویید ننویس .آیا جایی برای من نیست تا از قصهایم رها شوم ؟

به که روی آورم؟ سر دل باکه بگویم ؟

مگر درد فقط عاشقیست؟مرا رهاکنید از این بند غم؟

چه میدانید چه میگذرد دردلم.....

این خودخواهی ها مرا به ستوه آورده .

این دنیای فانی ارزانی خودتان...............

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

  ذهنی آشفته ودرگیر

پرتاب شدن در حاله ای از ابهام

زدن زخم بر دیوار سنگی

حک اسمش روی قاب دیوار

ناله ی چکش ومیخ

فریاد اعتراض دیوار

پرتاب شراره سنگ

گفت بر نمگردد به دیدار

بر تنش نام او نقش گرفت

بدنش از سنگ شده انگار

پروازش به آن دنیاست

 

به خودت بیا اینبار

.

.

.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

لبخندت رو وقتی به من زخم زدی دیدم..........خواستم زخمی باشم تا همیشه بخندی

لبخندت بادرد کشیدن من است

ولی درد دوای تسکین قلب من است

قلبم از درد خون میگریداین اشک من است

اشکم را ندیدی حال لبخندت دیگر مال من است

و تو مدام خندیدی و خندیدی و خندیدی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

هوایی ابری.............

دلی غمگین

بغزی سنگین..........

قلبی زخمی

جاده خالی.......

راه     فرعی

برگ زردی......

روح سردی

......

وقتی رفتی

بی آنکه دانی

گریه کردی

غصه خوردی

دست سردت

روی قلبت

....

گل زردی

زیر پایی

چهره با اشک سیاهی قسم خوردی

که آزادی به دستاری پس بگو

تو آزادی تو آزادی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

از فراز آسمان پرواز کردیم

مرا را باخود به رویاها کشاندی

در آن بالا به من نگاه کردی

در آن جا بود که تا اوج رسیدیم

به من لبخند زدی و مکس کردی

مرا از سر به زیر پرتاب کردی

تو آن بالایی ومن رو زمینم

همین حالا من از خوابم پریدم.........تعجب

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

باپاهای برهنه روی خارهایی که تو سر رهام گذاشتی رد شدم........

اولش درد داشت ولی حالادیگه مثل یک مرده شدم........

لختگی خونی که بر روی پایم بسته منو به خارها عادت داده.........

میدونی دیگه نمیتونم ترکش کنم آخه من به درد کشیدن معتاد شدم.........

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 

 

 

 یاد آر روزی که من

چشمم را بسته بودم

بی آنکه بدانم

زندگی را باخته بودم

خشم او آمد به سویم تاببینم

من با دو دستم آتشی افروخته بودم

خون ز چشم وصورتش بیرون زده

من اورا این چنین غضب ناک کرده بودم

دانی چرا فروختم آخرت را

آری من خدارا رها کرده بودم

عجب ماندم دراین بین 

که من باخودم رو راست نبودم

حال فهمیدم که ای وای

که من دیگر مرده بودم...

 ..............................................................................................................

خواب دیدم که دارن منو دفن میکنن اینارو تو خواب دیدم.

واسه اینکه ترسم کمتره شه اینو نوشتم

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

چشمام رو میبندم وفقط به گذشته فکر میکنم

میدونی چی میبینم...........آخ که همش حسرته

وقتی کنارم بودی ندیدمت حالا که رفتی هرلحظه جلوی چشمامی

اونقدر دوستت داشتم وقتی گفتی داری میری برای همیشه باور نکردم

کاش گوش کرده بودم......................ولی

بابا بدجوری دلم برات تنگ شده



 

به یاد پدر عزیزم.............

نوشته شده در جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Mihantheme