ببین ذوب شدن منو وقتی تو رفتی

سلام به همگی .......... دوستان توجه داشته باشین که من متن هام همه از خودم هست و از جایی کپی نکردم حالا اگر از نظر دستوری مشکلی میبینید به بزرگی خودتون ببخشید دلنوشتهای من همه به صورت لحظه ای نوشته میشه باز هم از اینکه وقت میزارین و میخونین واقعا کمال تشکر رو دارم

چندیس که من روح و روانم قفل است

در ته دل در جست و جوی علت

هست چیزی دلیلش قصه است

رفتنش دردی به روی دلم من چاپ نمود

که تا حالا جوهرش خیس و هنوز هم تازه است

...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سلام دوستان درمورد ولنتاین و سپندارمذگان یه مطلب گذاشتم توی

وبلاگ دیگم اگه سر بزنین خوشحال میشم

http://sayehm2.persianblog.ir

اسم وبلاگم : حالا باش..................

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

اینو فقط واسه روزگار نوشتم

سلام روزگار میخواهی باهم قهوه بخوریم و حرف بزنیم ؟

ولی این دفعه من برای تو قهوه درست میکنم.

یادت هست دفعه پیش مرا کشان کشان برای صرف قهوه بردی؟

ولی من یادم هست ! چه قهوه ی تلخی بود!!!

یادت هست دستم را گرفتی و من دستم را کشیدم؟

ولی من یادم هست! دستت خیلی سرد بود تمام تنم یخ بست...

یادت هست گفتی باید آن لباس تیره رابپوشم؟

ولی من یادم هست !خیلی ناراحت شدم چون خیلی تیره بود بد جوری دلم گرفت.

آن کفش را یادت هست گفتم نمیتوانم با آن را ه بروم؟

ولی تو بر پایم کردی و راه بردی و زمین خوردم و پایم زخم شد!

ولی تو دستم را نگرفتی از زمین بلند شم!!!

راستی یادت هست باهم دعوا کردیم تو بر صورتم سیلی زدی؟

ولی من یادم هست صورتم سرخ شد!!!

بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــذریم

بیبن این قهوه چه طوریه؟خودم درست کردم،خیلی تلخ تراز قهوه تو شده!

راستی لباسم رو میپسندی سیاه و تیره تراز اون لباسه!

پاهام رو ببین اصلا کفش نپوشیدم!پابرهنه اومدم

شاید زخمی بشه ولی دیگه زمین نمیخورم.

ببینم نمیخوای دستم رو بگیری؟دستام از تو سرد تره

حالا دیگه سردی دستای تو برام گرمه

راستی بعد از اون سیلی که بهم زدی همه میگفتن خشگل شدم

چون رنگ زردم رو هیچ کس ندید بعداز اون سیلی بود فهمیدم

دنیا دست کیه!!!!

خلاصه بدون دارم به تلخی تو،سیاهی تو،زخمی که برتنم گذاشتی

و به سردی تو ای روزگار عادت میکنم با تو همسفرم شاید

کمی در میان دلت آرامشی پنهان باشد....

میدانم شاید در همین نزدیکی باشد.................

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 

خسته راه بود ،

 کمی در کناری نشست

چشمانش را بست، دستش را بر پیشانی گذاشت

آهی از ته دل کشید ،چشمانش را باز کرد

با دستمالش عرق پیشانیش را پاک کرد

به آسمان نگاه کرد ، سری تکان داد به معنای تایید

به راه خیره شد ،

 پوز خندی زد

دستش را روی زانویش گذاشت

بلند شد وبه راهش ادامه داد...............

همیشه این گونه بود آن پیر مرد...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

خدا یا کمکم کن تحمل کنم

دارم به وقت رفتنش نزدیک میشم

نمیتونم بهش فکر نکنم

خدایا دوساله دارم سعی میکنم صبر رو یاد بگیرم

ولی حالا دارم به سومین سالش نزدیک میشم

بغزم داره سنگین تر میشه

خدایا کمکم کن

نوشته شده در شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

از این دنیا یه آه دارم که از ته دلم بیرون میاد

اونم وسط راه منو غال میزاره

میشه بغز دیگه نمیاد....


نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

میبندم چشم بر روزهایم

کوچ ذهن به دریا .............غرق شدن در خاطرات

همه در انتظار شب به قضا شدن روز..در دلم چه بی مهباست

فرو رفتن در دل خوابها.... و دیگر سکوت جزء فرداست

خیره می مانم همچنان در رویا

چه دل آشوب ست ... گذشتن این زمان

...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Mihantheme