ببین ذوب شدن منو وقتی تو رفتی

سلام به همگی .......... دوستان توجه داشته باشین که من متن هام همه از خودم هست و از جایی کپی نکردم حالا اگر از نظر دستوری مشکلی میبینید به بزرگی خودتون ببخشید دلنوشتهای من همه به صورت لحظه ای نوشته میشه باز هم از اینکه وقت میزارین و میخونین واقعا کمال تشکر رو دارم

چرا   

ندیدم 

   نفهمیدم،

      باور نکردم 

        کرشده بودم

             این قدر ساده

                این قدر مغرور

                  این قدر خوش خیال

                       این همه اطمینان

                          این همه دلسوزی

                            این همه حماقت از من بود

                                   دیگه از این خبرا نیست

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

وقتایی که نمینویسم فقط  گریه میکنم

همینجوری خیره میمونم و اشک میریزم . توی سکوت گریه

میکنم... اینطوری خیلی آروم میشم..هیچی نمیتونه منو آروم کنه تازمانی

که خودم آرومشم.............

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سکوت میکنم تا گوشهایت را از صدای گریه هایم نگیری

سکوت میکنم تا بشنوی فریاد سکوتم رو به اعتراض نبودنم

سکوت میکنم به حرمت بغز شکسته در گلویم

سکوت میکنم تا بشنوی صدای خودت رو که فریاد میزند : سکوت کن

سکوت میکنم تا شاید بشنوی صدای بیتفاوتی هایت را

سکوت میکنم تا نشنوی آه در ته صدایم را

سکوت میکنم ولی تو آرام باش

سکوت میکنم اما صدای هق هقم میپیچد در کوچه ها

سکوت میکنم وتو فریاد میزنی نبااااااااااااااااااااااااش

سکوت میکنم وآرام در خود میشکنم انگار که نبودم ولی تو باش.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

با هر نفس کشیدن آهی سر میدم

بغضی که توی گلومه نمیزاره ......بازم به خودم بد میگم

از سردی روحم به دستامم رسیده . دارم یخ میزنم

سوزش چشممام نمیزاره دیگه چیزیو ببینم

چرا درد لعنتی ولم نمیکنه بزاره بمیرم

نمیخوام جلوی دیدم و اشکام بگیره.....

نمیخوام گریه کنم

نمی خوام ضعیف باشم تا تو بهم بخندی

نمی خوام تو زندگی به تو وابسته باشم تا تو منوببندی

چند ساله توزندگی بی تو من سر کردم

حالا هم باز میتونم به خودم برگردم.....

 

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

صدای جیرجیرک

صدای گربه

صدای آب پاشو

سطل زباله

صدای بادو

برگای توکوچه

صدای قیژ قیژ

آهن قرازه

صداو دیدن

بادو یه سایه

فرار موش

از دست یه گربه

بازم اون رهگزر

اومد دوباره

یه چیزی گفت

با خودش

انگارمیخنده

داره چپ چپ میره

هی بی اراده

توچشماش اشک بود

یه عکس تو دستش

آهان فهمیدم

اونم قلبش شکسته

نگاهم به در ودیوار خونه

منم آخر شدم

یک پا دیوونه

..................

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

صد دانه ی اشک

قطره به قطره

بازم چکیده

بروی فرشش

قلب شکسته

به زیر پاها

بازم ندیده

غم تو دل ما

این اشک هارا

باهم یکی کن

سیلی عظیمی

از دل برون کن

امواج هارا

پیچیده باهم

فریاد میزد

من با شمایم

شستند و بردند

این خاطرات را

قلبش سبک شد

آرام برخواست

در فکر پر واز

رو به زمین کرد

گفت با شهامت

من میتوانم

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

یه من نگویید ننویس .آیا جایی برای من نیست تا از قصهایم رها شوم ؟

به که روی آورم؟ سر دل باکه بگویم ؟

مگر درد فقط عاشقیست؟مرا رهاکنید از این بند غم؟

چه میدانید چه میگذرد دردلم.....

این خودخواهی ها مرا به ستوه آورده .

این دنیای فانی ارزانی خودتان...............

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

  ذهنی آشفته ودرگیر

پرتاب شدن در حاله ای از ابهام

زدن زخم بر دیوار سنگی

حک اسمش روی قاب دیوار

ناله ی چکش ومیخ

فریاد اعتراض دیوار

پرتاب شراره سنگ

گفت بر نمگردد به دیدار

بر تنش نام او نقش گرفت

بدنش از سنگ شده انگار

پروازش به آن دنیاست

 

به خودت بیا اینبار

.

.

.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

لبخندت رو وقتی به من زخم زدی دیدم..........خواستم زخمی باشم تا همیشه بخندی

لبخندت بادرد کشیدن من است

ولی درد دوای تسکین قلب من است

قلبم از درد خون میگریداین اشک من است

اشکم را ندیدی حال لبخندت دیگر مال من است

و تو مدام خندیدی و خندیدی و خندیدی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

هوایی ابری.............

دلی غمگین

بغزی سنگین..........

قلبی زخمی

جاده خالی.......

راه     فرعی

برگ زردی......

روح سردی

......

وقتی رفتی

بی آنکه دانی

گریه کردی

غصه خوردی

دست سردت

روی قلبت

....

گل زردی

زیر پایی

چهره با اشک سیاهی قسم خوردی

که آزادی به دستاری پس بگو

تو آزادی تو آزادی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

از فراز آسمان پرواز کردیم

مرا را باخود به رویاها کشاندی

در آن بالا به من نگاه کردی

در آن جا بود که تا اوج رسیدیم

به من لبخند زدی و مکس کردی

مرا از سر به زیر پرتاب کردی

تو آن بالایی ومن رو زمینم

همین حالا من از خوابم پریدم.........تعجب

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

باپاهای برهنه روی خارهایی که تو سر رهام گذاشتی رد شدم........

اولش درد داشت ولی حالادیگه مثل یک مرده شدم........

لختگی خونی که بر روی پایم بسته منو به خارها عادت داده.........

میدونی دیگه نمیتونم ترکش کنم آخه من به درد کشیدن معتاد شدم.........

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 

 

 

 یاد آر روزی که من

چشمم را بسته بودم

بی آنکه بدانم

زندگی را باخته بودم

خشم او آمد به سویم تاببینم

من با دو دستم آتشی افروخته بودم

خون ز چشم وصورتش بیرون زده

من اورا این چنین غضب ناک کرده بودم

دانی چرا فروختم آخرت را

آری من خدارا رها کرده بودم

عجب ماندم دراین بین 

که من باخودم رو راست نبودم

حال فهمیدم که ای وای

که من دیگر مرده بودم...

 ..............................................................................................................

خواب دیدم که دارن منو دفن میکنن اینارو تو خواب دیدم.

واسه اینکه ترسم کمتره شه اینو نوشتم

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

چشمام رو میبندم وفقط به گذشته فکر میکنم

میدونی چی میبینم...........آخ که همش حسرته

وقتی کنارم بودی ندیدمت حالا که رفتی هرلحظه جلوی چشمامی

اونقدر دوستت داشتم وقتی گفتی داری میری برای همیشه باور نکردم

کاش گوش کرده بودم......................ولی

بابا بدجوری دلم برات تنگ شده



 

به یاد پدر عزیزم.............

نوشته شده در جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Mihantheme