همیشه اینگونه بود

 

خسته راه بود ،

 کمی در کناری نشست

چشمانش را بست، دستش را بر پیشانی گذاشت

آهی از ته دل کشید ،چشمانش را باز کرد

با دستمالش عرق پیشانیش را پاک کرد

به آسمان نگاه کرد ، سری تکان داد به معنای تایید

به راه خیره شد ،

 پوز خندی زد

دستش را روی زانویش گذاشت

بلند شد وبه راهش ادامه داد...............

همیشه این گونه بود آن پیر مرد...

/ 25 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

دآیا می دانستید که سایت من به روز ترین سایت ایران است[لبخند]. بازم سر زدم بدو بیا

صنم ورها

خیـــــــــــــــــــــلیـــــــــــــ قشنگ بود[ماچ][گل][قلب][ناراحت]

ایلیا

به ویرانه های این دل متروک سرکی بزن گاهی... دیریست که زلزلهء رفتن اش، تمام حجم عشق را، بر سرم فرو ریخته است! رمقی نیست

نيلوفر

مطمئن باش حرفهايت هرچند تكراري باشد كسي هست كه آنها را بشنود او كسي نيست جز خدا[قلب]

علیرضا

گذشت ، دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم … یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست …

الهام

سلاااااااااااااااااااام دوست جونی من.دلم واست تنگ شده.پس کجایییییییییییییییییی؟[بغل][بغل][قلب]

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

مینا

آرزوی خیلی ها بودم اما قربانی قدرنشناسی یک نفر شدم

فرياد

بسيار زيبا [دست][دست][گل][گل]