دل سرد

توان نوشتن ندارم

قلم در دستانم سنگین است

سردی روزهایم خورشید روشنم را

به رنگ سیاه ذهنم درآورده است

نوری نیست،من به تاریکی عادت کردم

زمان برایم بی معناست

لرزش دستانم گواه پایان من است

پس کی؟.....

نمیخواهم آرام شوم

میروم در همین غوغاها...

/ 21 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
natynatalia

پس ميون همه فکرا به رفتن رسيدي... باشه ... گفتم که بايد خودت انتخاب کني... اميدارم يه روزي جاي من رفتم نوشته باشه من برگشتم ... اون وقتي يه فاطمه با يه عالمه تصميم نو بنويسه ... برات موفقيت ميخوام ...واسه هميشه زندگيت...

پاییزفصل زیبا

امشب قاصدك خيالم را فوت كرده ام،به سوى آسمان تو رفت، ماه را پشت سر گذاشت و كهكشانها را رد كرد،نشانى تو را به اوداده ام به گفتم سلام مرا به دوست برسان وبه او بگو که :دوستان من مثل گندمند یعنی یک دنیا برکت و نعمت، نبودنشان قحطی و گرسنگی ست...ومن چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم در اطرافم موج می زنند....سلام دوست ارجمند با جدیدترین نوشته هایم آپم ومنتظر حضورشما ......(پاییزفصل زیبا ) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مینا

منم لینکت کردم عزیزم...

فرياد

سلام وبلاگتون خيلي قشنگه [دست] با اجازه لينكتون كردم يا علي

خودم وخودش

واقعاااا زىىابود [قلب] وبلاگت ىه حس خاصى داره [پلک]دوسش مىدارم [ماچ] راستى ساىه جون به وبلگ من واجى گلم بىاى واجازه ى لىنک بدى خوشحال مىشىم[گل] تو کامنت بدى ادرس مىزارم [ماچ]

صنم ورها

اجى ساىه اجازه هست لىنکت کنىم??? [پلک][خجالت][گل]

ریحانه

[ماچ][بغل][قلب]

ایلیا

گاهی حتی جرات نمیکنم پشت سرم را نگاه کنم که ببینم جابم خالیست یا نه....!

ساناز

سلام دوست عزیز..وبت خییییلی عالیه.. خوشحال میشم به منم سربزنی.