حسرت

چشمام رو میبندم وفقط به گذشته فکر میکنم

میدونی چی میبینم...........آخ که همش حسرته

وقتی کنارم بودی ندیدمت حالا که رفتی هرلحظه جلوی چشمامی

اونقدر دوستت داشتم وقتی گفتی داری میری برای همیشه باور نکردم

کاش گوش کرده بودم......................ولی

بابا بدجوری دلم برات تنگ شده



 

به یاد پدر عزیزم.............

/ 10 نظر / 38 بازدید
natynatalia

behem hatman sari bezan[نیشخند]montazeram

آرمان تویسرکانی

شاعران وارث آب وخرد وروشتی اند سلام-دل نوشته های شما رو خوندم از اینکه قلم رو به دوستی انتخاب کردید براتون خوشحالم چون از حدود ده سالی که باهاش دوست بودم تا امروز تقریبا بهترین دوست زندگیم بوده البته بی انصافی نشه کاغذ وچشم وذهن وسرانگشتانم هم از بهترین دوستانم هستند قلم فرسایتون رو تبریک میگم -ولی اجازه بدید برخلاف روال نظراتی که که معمولا نوشته میشه که پر از تحسین های بی احساس وتو خالیه وگاهی مغرضانه "هم از نکات مثبت نوشته هاتون بگم وهم نکات منفی البته اگه دوسداشتید بشنوید قبل از اون اگه دوسداشتید یه سر به ما بزنید-فقط یه نکته رو فعلا عرض میکنم واون اینه که: ما انسانیم وخود خواهی ضامن بقا وحیات ماست پس خود خواهی بد نیست چون در سرشت ما نهادینه شده است اما دیگر آزاری نه" دیگر آزاری همان چیزی است که ما آنرا خودخواهی می نامیم وعشق نوعی خود خواهیست یعنی تو مال من باش در حالی که دوست نداری مال من باشی! ولی دوست داشتنن چطور ؟یعنی هر چه که او میخواهد نه آنچه من میخواهم تا بعد" به دستانی می سپارمت که حقیقت گرما بخش آن است

عی محمد

چیزی ندارم بنویسم ... من با اینکه پدرم هست کنارم وقتی به اون روز فکر میکنم عجیب تنها میشم ........ خدا کنه هیچ وقت اون روز نیاد ........... ببخشید اگه ناراحتت کردم با یاد آوریه این پست ......... وبلاکه زیبایی داری ... ممنونم

shania

slm saye jan man shania hastam va azat tashakor mikonam ke be blog man va setayesh sar zady azizam

علی نگهبان(سرایش)

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت دوست را، زیر باران باید دید عشق را، زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است. رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم روی قانون چمن پا نگذاریم در موستان گره ذایقه را باز کنیم و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد و نگوییم که شب چیز بدی است و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ …

علی نگهبان(سرایش)

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خ

حسرت انسان را آب کی کند

وب خیلی زیبا و گریه داری داری بی زحمت به وب من هم سر بزن راستی نظر یادت نره ها[قلب][لبخند]

دختر تنها

سلامم گلممم وب خیلی خوبی داری خوشحال میشمم به منم سر بزنی