من و غم(از من نیست)

 شب بود ، شمع بود

  من بودم و غم

شب رفت ،‌ شمع سوخت

 من ماندم وغم

 

/ 8 نظر / 35 بازدید
hasti

[دلشکسته][گل]

علی رضا

مطمئن باش که شمع تمام وجودش را برای رساندن تو به نور خورشید گذاشت [گل] . . . . . . . ........................................................................................... پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند…. … او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید .......................................................................................

الهام

زندگی ما خیلی وقته غرق در غصه اس [ناراحت]

ایلیا

گاهی حس میکنم روی دست خدا مانده ام!!خسته اش کردم...خودش هم نمیداند با من چه کند!!!.....

سحر

هر گاه به بن بست رسیدی مطمئن باش که پشت دیوار ، خدا منتظر توست.[گل][گل][گل]

علی رضا

مطلب بسیار زیبا و تاثیر گذاری بود مخصوصا نقش شمع که سوختنش برای اون شخصی که غم دارد هیچ ارزشی نداره ولی شمع بودن در کنار او را برای خودش افتخار می دونه و تنها خدمتش برای او اشک ریختن با تمام وجودش برای دیدن اشک های او هست و در نهایت صداقتش را به این جایگاه نشان می دهد . . . منو ببخش که نمی تونم مثل شمع قدر شناس باشم . . . .[دلشکسته]

natynatalia

Azizam Aslan dust nadaram narahatitO bebinam[ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

آرمان

کاش شبی که یلدا بود یاد می آوردی خاطراتی که داشتیم خاطراتی که بر عکس یلدا کوتاه بودن اما به بلندی یلدا در خاطرم ماند